آقا جان آقای مهربانم 
تا قبل از این باورم نمی شد به حرف های من گوش کنید شاید با خودم فکر می کردم شما کجا ومن کجا...فکر می کردم فقط امثال بزرگان لیاقت این را دارند که شما به حرف هایشان گوش کنید فکر می کردم حرف های ناقابل ما کجا و شان ومنزلت حرف زدن با شما کجا  فکر می کردم.. من به همه این ها فکرمی کردم

ولی آقا در این میان تنها چیزی که به من امید می داد وبیش تر از همه  دوست داشتم به آن فکر کنم آقا جان .مهرباني شما بود آقا اين بود كه مي دانستم شما سلام هيچ كس را بي جواب نمي گذاريد پس هروقت عرض مي كردم "السلام عليك يا ابا صالح المهدي"شادي سراسر دلم را مي گرفت من يقين داشتم  شما جواب مرا داده ايد با اينكه مي دانستم من لايق اين جواب نيستم ميدانستم اين لياقت بزرگي است مي دانستم كه لياقتش را هم خودتان داده ايد

هرچند خيلي حرف ها هست كه از دل برمي خيزد و تنها بر دل مي نشيند ولي مي دانم اگر روي سنگ هم حك كنم شما مي خوانيد شما مي دانيد ...
آقا گناه هاي مرا ديده اي آقا مي خواهم بگويم شرمنده ام مي خواهم بگويم آيرويي ندارم آقا ي مهربانم اگر ديگران گناهان مرا مي دانستند مرا از خود مي رانند  آقا شما مي دانيد ولي هيچ وقت مرا از خود نرانديد با اينكه من قلب رئوفتان را رنجاندم پس آقا دلم مي خواهد فرياد بزنم دلم مي خواهد همه عالم بداند من بد كردم به خودم بد كردم من رنجاندم قلب رئوف شما را رنجاندم من دور شدم از خداي خودم دور شدم
پس آقا اي كاش يك فرياد كافي بود ولي شرمندگي من از اين حرف ها گذشته است!شرمندگي من را گناهم را فقط شما مي توانيد ببخشيد پس آقا جان مرا ببخشيد .