سفر به سرزمین نور پرده اول...
۲۹ تیر ماه ۸۷ ساعت 5 بعدازظهر هواپيما از مهرآباد بلند شد و سفر1۵ روزه ي من با كساني که نمي شناختم شان شروع شد.راستش من با بچه های تهران عازم بودمودر فرودگاه کسی جز برادر و دو پسر دایی ام کسی نبود که مرا راهی کند راستش دلم گرفته شده بود وقتی میدیدم که بچه های تهران را دارن راهی میکنن و من دم اخری نمی تونم مادر و پدرم را ببینم اخه اونا در ارومیه بودند و من نخواسته بودم که به تهران بیان و وصبح از فرودگاه ارومیه از اونا خداحافظی کرده بودم اما چشمهای محبت امیز برادرم برای من همه چیز بود و وقتی او را در کنار خود میدیدم هیچ کمبودی را احساس نمیکردم بگذریم....
يادش بخير وقتي مهمان دار هواپيما داشت طرز استفاده از ماسك و راه هاي خروج را با ادا و اطوار به مسافران نشان مي داد چقدر در دلم خنديدم و وقتي ديدم كه خود آقاي مهمان دار هم خنده اش گرفت ديگر نتوانستم جلوي خنده ام را بگيرم.
هواپيما كه بلند شد مسافران يكي يكي به خواب رفتند. جاي من در رديف جلويي بود و براي همين تعداد كمي را مي ديدم. حاج آقا رضایی مدیر کاروان به تك تك بچه ها سر زد. من اصلاً خواب به چشمانم نمي آمد. خودم را با كارهاي مختلفي مثل ورق زدن مجله مشغول كردم. دو و نيم ساعت سپري شد و خلبان هواپيما اعلام كرد كه وارد فرودگاه مدينه شديم، قلبم داشت از جايش كنده مي شد. به راستي اين من بودم در شهر پيامبر!
از سفر 2 و نيم ساعته با هواپيما (كه لحظه لحظه اش هنوز در خاطرم پر رنگ است)، از فرودگاه مدينه (و استقبال گرم اعراب!) و از خيابان هاي شلوغ مدينه در ساعت 2 نيمه شب كه بگذريم مي رسيم به هتل و جا به جا شدن و هم اتاقي هايي كه دوستاني ماندگار شدند (محمد و ابراهیم ) حاج آقا رضایی گفتند كه هركس بخواهد مي تواند براي نماز صبح به مسجد برود ولي ما خواب مانديم! نماز صبح را در هتل خوانديم و بعد از صرف صبحانه دسته جمعي به سوي مسجدالنبي به راه افتاديم براي اولين ديدار با مسجد پيامبر.
از يك خيابان و دو كوچه باريك گذشتيم و سرانجام از در شماره ۱۸ وارد حياط مسجدالنبي شديم. چقدر زيبا و با شكوه بود. از همان اولين لحظات ورود به حياط مسجد اشك از چشمان بچه ها جاري شد. همگي با هم به همراهي حاج اقای رضایی رفتیم تا ازباب جبرائیل وارد مسجد شویم. لحظات باشكوه و تكرار نشدني بودند.
جلوي دري روبه روي قبرستان بقيع بود ايستاديم و زيارت نامه خوانديم. اجازه ورود گرفتم و براي اولين بار پا به مسجد النبي گذاشتم جايي كه تا چند روز بعد دل كندن از آن برايم غير ممكن به نظر مي رسيد. چقدر زيبا و دلپذير بود. اصلا حس غريبي نداشتم. همه آشنا بودند. با اين كه زبان همديگر نمي فهميديم ولي همه مسلمان بوديم و به ديدار پيامبرمان آمده بود. فضاي آرامش بخشي بود.
نزديك ظهر بود و به دليل برگزاري نماز جمعه مسجد مملو از جمعيت بود. آفتاب داغ و سوزان بود و تحمل گرما برايم غيرممكن اما انگار چیزی بود که که این غیر ممکن را ممکن می ساخت آری ان وجود مقدس مسجدالنبی بود راستش را بخواهید در پشت ستون توبه خیمه زده بودم و جایم را به هیچ کس نمی دادم و تا شب را انجا بود که کم کم احساس کردم خوابم میایید در برخواستم وبه هتل برگشتم در بین راه مردمی از میهنمان را میدیدم که امده بودند برای زیارت اما همه اش در بازارها ول بودند و با اعراب دم خود وقتی می دیدم که اعراب زنان ایرانی را دست انداخته و ووسایل نا مرغوب خود را به انان غالب میکنند خیلی ناراحت میشدم کاش روزی برسد که این عرف بیجای سوغاتی از بین برود و بجای سوغاتی فامیل ها و دوستان طلب خواندن دورکعت نماز در مسجد پیامبر بخواهند .....
ادامه دارد..........

