حرف دل سالار به زبان یاس....
به نام خداي مهربانم
قصه را كه ميداني! قصه مرغان و كوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را، قصه سيمرغ و آينه را ؟ قصه نيست ؛ حكايت تقدير است كه بر پيشانيام نوشتهاند...
هزار سال است كه تقدير را تأخير ميكنم...
اما چه كنم با هدهد ، هدهدي كه از عهد سليمان تا امروز هر بامداد صدايم ميزند ؛ و من همان گنجشك كوچك عذرخواهم كه هر روز بهانهاي ميآورد ، بهانههاي كوچك بي مقدار...
تنم نازك است و بالهايم نحيف . من از راه سخت و سنگ و سنگلاخ ميترسم...
من از گم شدن ، من از تشنگي ، من از تاريك و دور واهمه دارم...
گفتي قرار است بالهايمان را توي حوض داغ خورشيد بشوييم ؟ گفتي كه اين تازه اول قصه است ؟ گفتي كه بعد نوبت معرفت است و توحيد ؟ گفتي كه حيرت ، بار درخت توحيد است ؟ گفتي بي نيازي ... ؟ گفتي كه فقر ... ؟ گفتي كه آخرش محو است و عدم ..... ؟
آي هدهد ! آي هدهد ! بايست ؛ نه ، من طاقتش را ندارم...
بهار كه بيايد ديگر رفتهام ... بهار ، بهانه رفتن است...
حق با هدهد است كه ميگفت : رفتن زيباتر است ، ماندن شكوهي ندارد ؛ آن هم پشت اين سنگريزههاي طلب...
گيرم كه ماندم و باز بالبال زدم ، توي خاك و خاطره ، توي گذشته و گل...
گيرم كه بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم ... بالهاي بسته اما طعم اوج را كي خواهد چشيد ؟
ميروم ، بايد رفت ؛ در خون تپيده و پرپر . سيمرغ ، مرغان را در خون تپيده دوستتر دارد... هدهد بود كه اين را به من گفت...
راستي ! اگر ديگر نيامدم ، يعني كه آتش گرفتهام ؛ يعني كه شعلهورم ! يعني سوختم ؛ يعني خاكسترم را هم باد برده است...
ميروم اما هر جا كه رسيدم ، پري به يادگار برايت خواهم گذاشت...
ميدانم ، اين كمترين شرط جوانمردي است...
بدرود ، رفيق روزهاي بيقراريام ! قرارمان اما در حوالي قاف ، پشت آشيانه سيمرغ ، آنجا
جز بال و پر سوخته ، نشاني ندارد....
هر چه امروز حس مي كنم را عرفان نظر آهاري از جان و دل من گفته ... خصوصا حالا كه تاب ماندن ندارم...
انگار دورترين پرنده ها مرا صدا مي زنند...
نكند هد هد بود !! ؟
من از کدام طرف مي رسم به هدهد...
هد هد مرا صدا كن شبي ... نگاهم كن ... نگاه تو مرا می برد به یاد بارانی...
مي داني كه ! نگاه تو مرا می برد به ژرفای دریایی...
نگاهم كن اي هد هد سرگشته ...
نگاهم كن !
از اين هجران ديرينه رهايم...
تا ديداري ... بدرود........