راستش نمی دانم از کجا شروع کنم و از کدام کارهای بزرگ برایتان بگوییم به واقع در عرض این ۳ سال چنان کارهای بزرگی در بخشهای مختلف در استان انجام شده است که زبان از گفتن ان قاصر است اما چه کنم که بر خود وظیفه میدانم از کسی تشکر کنم که این شگفتی ها را افرید اری وقتی به تبریز می رفتیم همیشه مادر بزرگم می گفت پسرم این راه  سی سال که این چنین است و فکر کنم سی سال دیگه نیز طول بکشد تا راه دریایی درست شود اما من همیشه میگفتم که مادر جان یکی یه روزی میاد و ان را تمام میکند و امروز وقتی که به دیدن مادربزرگم رفته بودم با افتخار گفتم که مادر جان راه تمام شد و ارزوی دیرینه ات بر اورده شد راستش یه قوطی شیرینی هم خریده بودم و به خاطر تمام شدن راه براش دادم و در حالی که سر از پا نمی شناختم گفت مگه تو این کار رو کردی و در جواب مادر بزرگم گفتم نه من نکردم اما یه کسی این کار را کرده که خیلی دوستش دارم همانند برادرم و شاید خیلی بیشتر ،یک دفعه مادر بزرگ هم گریه اش گرفت و گفت اری او را من هم مثل پسرام دوست دارم خدا او را نگه دارد ،اخه او قبلا یه کار بزرگی را برا مادرم انجام داده بود و اون این بود که نگذاشته بود تا دخترش برای ادامه تحصیل به دیگر استانها بره و او را با افتتاح دانشگاه صنعتی در ارومیه نگاه داشته بود فکر کنم یه کار دیگه هم انجام داده بودبرای همسایه اش راستش همسایه مادر بزرگ پارسال گاز شهری نداشت و شرکت گاز هم انشعاب نمی داد اما بازهم او بود که دستور داد انشعاب گاز را به تمامی مردم ارائه دهند و...هزاران کرده دیگر انجام داده که نمیشه گفت نمی دانم چرا نمیشه گفت باید گفت واین کارهای انجام شده را کتاب کرد و به ما بچه ها داد تا بخوانیم تا الگوی داشته باشیم همچون او وهرگز به خود اجازه ندهیم که با کوچکترین نا هنجاری از صحنه فرار کنیم اخه اون جانباز و هشت سال جنگیده و حالا هم داره با جان ودل کار میکنه اخه اون وقتی که نماز میخونه نمی تونه پاشو عین ما بزاره و با مشقت تمام داره خدای خودش عبادت میکنه نمی دونم چی بگم نمی دونم از کجا بگم از سفرهای روستایی بگم یا از دیدار رو در رو با مردمش، از دربین مردم بودنش بگم یا از راه اندازی دانشگاه نمی دونم  ولی باید کسانی باشند که اینان را مکتوب کنند و در اختیار ما بگذارند تا الگوی همچون او داشته باشیم اما باید بگوییم که هرکسی دل مادر بزرگ من را شاد بکنه من دستش را می بوسم همچنان که دست مادر و پدرم را می بوسم حالا از اینجا میگم که آقای دکتر رحیم قربانی تو دل مادر بزرگ پیر من را شاد کردی که خداوند دل شادت بکنه اگه روزی این امکان باشه که از نزدیک ببینمت حتما دستت را خواهم بوسید همانگونه که ذبیحی با تمام جان و دل دست پدر شهید را بوسیدو به پاش افتاد.اری همانگونه.راستش وقتی در مکه بودم داشتم دعا میکردم که یک دفعه موبایلم زنگ زد برادرم بود گفت برو رو به روی در کعبه و دعا کن برای ما و من هم رفتم و بعد از دعا برای رهبرم ،مادرم،پدرم ومادر بزرگ پیرم شما پنجمین نفری بودید که برایتان دعا کردم و امروز هم که عازم قم هستم حتما دعایت خواهم کرد.این گل را هم هدیه میکنم به شما از طرف همه دوستان دانشجوییم. 

او آمد و باران رحمت با خودش آورد

گلخانه ما هم گلستان شد،خدا را شکر 

 

لینک مطلب در پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی

لینک مطلب در وبلاگ ارومیه شهر زیباییها

انتشار مطلب در هفته نامه کوشا با عنوان نامه یک شهروند و دانشجو در شماره ۲۹۹ روز ۱۹ ابان